تبليغاتX
برای او

 

آدمک آخر دنیاست بخند magnify

 

آدمک آخر دنیاست بخند

آدمک مرگ همینجاست بخند

آن خدایی که بزرگش خواندی

به خدا مثل تو تنهاست بخند

دستخطی که تو را عاشق کرد

شوخی کاغذی ماست بخند

فکر کن درد تو ارزشمند است

فکر کن گریه چه زیباست بخند

صبح فردا به شبت نیست که نیست

تازه انگار که فرداست بخند

راستی آنچه به یادت دادیم

پر زدن نیست که در جاست بخند

آدمک نغمه ی آغاز نخوان

به خدا آخر دنیاست بخند

نغمه رضایی

 
+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت توسط آشنا |


 

تموم که شد برد و گذاشت کنار مَرد. مردی که هنوز کامل نبود و رنگش پريده بود. بوی يخ هم می داد. بوی يخ در حال ذوب.
نگاهش کرد. جلو رفت... دقت کرد.. برگشت عقب .. راضی بود! چشمش به مرد افتاد که دستش تمنای اثر رو داشت.
خنديد. مرد با ترديد زمزمه کرد: مثل من...؟ سوال مرد تامل داشت، اما خسته بود...آخرين اثر رو هم خلق کرده بود و مَرد کامل شده بود .عرق رو از پيشونيش پاک کرد.جلو اومد.دست خيسش رو به چشم های زلال اثر کشيد .لبخند زد خــدا و زن اتفاق افتاد.

+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت توسط آشنا |


یک اتاق

         یک پنجره

              یک حیاط

                     یک درخت

                            یک لانه

                                  یک کلاغ

                                          چند جوجه

                                                   یک دنیا عاطفه

                                              و پیرزنی که با دیدن هر نشانه

                                                 مدام تسبیح می گوید...
+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387ساعت توسط آشنا |


 

مرامت را بنازم ای صدف
هرگاه دلت از آسمان آبی و
دریای پر امواج می گیرد
دهانت بسته می گردد
دلت پر غصه می گردد
و عشق تو
به آن دریا
چنان پاك و چنان خالص
كه همچون دُر
سفید و ناب می گردد
و دریا
همچنان كف بر لبِ
این آسمان آبی و ساحل
به دنبال افق گردد

 

+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386ساعت توسط آشنا |


 

دل  سوخته تر از همه سوختگانم

از جمع پراکنده رندان جهانم

در دهنه بازیگری کهنه دنیا

عشق است قمار و من بازیگر آنم

با آنکه همه باخته در بازی عشقم

بازنده ترین هست در این جمع نشانم

ای عشق از تو زهر است به کامم

دل سوخت، تن سوخت، من ماندم و نامم

عمریست که می بازم و یک برد ندارم

اما چه کنم عاشق این کهنه قمارم

ای دوست مزن زخم زبان جای نصیحت

بگذار ببارد به سرم سنگ مصیبت

من زنده این جرمم وبگذشته مجازات

مرگست مرا گر بزنم حرف ندامت

باید که ببازم، با درد بسازم

در مذهب رندان این است نمازم  من دربدر عشقم ورسوای جهانم

چون سیه به دنبال سَرِ عشق روانم

دل سوخته تر از همه سوختگانم

از جمع پراکنده رندان جهانم

 

+ نوشته شده در جمعه دهم اسفند 1386ساعت توسط آشنا |


هر شب در رویاهایم تو را میبینم و حس می کنم .این گونه است که در می یابم تو هنوز وجود داری و از دور دست ها به رویایم پا میگذاری تا به من نشان دهی که هنوز با منی.

دور یا نزدیک.هر جا که هستی مهم نیست .حس میکنم

قلبم همواره به تو عشق خواهد ورزید .

تو یک بار دیگر در را می گشایی و میهمان قلبم می گردی و

قلبم همواره به تو عشق خواهد ورزید .

عشق تنها می تواند تو را یک بار بنوازد و تا ابد باقی بماند و تا پایان عمر تو را رها نکند .

عشق آن زمانی به وجود آمد که من به تو عشق ورزیدم .

 ان لحظه راستینی كه در آغوشت گرفتم .

آن لحظه ای كه همواره در زندگیم جاودانه خواهد ماند.ان زمان كه در كنارم هستی از هیچ چیز نمی هراسم و می دانم . می دانم كه

قلبم همواره به تو عشق خواهد ورزید.

ما تا ابد این گونه خواهیم ماند و در قلبم تو را حفظ خواهم كرد و قلبم آری

+ نوشته شده در پنجشنبه دوم اسفند 1386ساعت توسط آشنا |


   دوست دارم سنگ باشم

   بی صدا و بی ترانه

   تا بگویم راز خود را

  در سکوتی عاشقانه

   دوست دارم موج باشم

  در دل دریا خروشان

  سر به روی ساحل غم

در پی دیدار باران

  دوست دارم ابر باشم

در دل شبها ببارم

بر کویر قلب دنیا

بوته ی عشقی بکارم

دوست دارم باد باشم

در هیاهوی رسیدن

قاصد شهری خیالی

  سوی فردا پر کشیدن

دوست دارم عشق باشم

هر کجا خواهم بتازم

روی دلهای پر از غم

قصری از رویا بسازم

اینک اما من نه عشقم

من نه باد و موج و آبم

آرزوهای خیالی

از دیار سرد خوابم

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت توسط آشنا |


 

او ز من رنجیده است

 

ان دو چشم تیز بین نکته گیر

 

در من اخر نکته ای بد دیده است

 

من نمی دانم که او با چه مقیاسی مرا سنجیده است

 

من همان هستم که بوده ام شاید او

 

چون مرا دیوانه خود دیده است

 

بی وفایی می کند تا بلکه من،دور از دیدار او عاقل شوم

 

او نمی داند که من دوست می دارم جنون عشق را

 

من نمی خواهم که حتی لحظه ای،از یاد او غافل شوم...

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت توسط آشنا |


نیمه شب از خواب میپری تموم تنت عرق کرده

تنت داغ و تب دار روی همون جایی که دراز کشیدی دست میکشی  

شایدم دنبال کسی میگردی دنبال چیزی !!!!!  

بلند بلند سرفه میکنی. ..  کسی نیست از خواب بپره 

فقط صدای نفسات رو میشنوی  

دلت بد جوری میگیره

میخوای با یکی حرف بزنی بغض تو گلوته...

احساس میکنی دست گرمی روی پیشونیته

چشمات رو باز میکنی میبینی آره خودشه  

میخوای با تموم وجود بهش بگی که...

میگه: تب داری استراحت کن  

چشمات رو میبندی طاقت نمیاری دوباره باز میکنی

هیچکس نیست ... هیچی نیست

دور تا دورت دیوار ... فضای سرد و تاریک خونه

باز هم تنهایی .... سکوت .... انتظار

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386ساعت توسط آشنا |


قاصدک ، غم دارم،

غم آوارگی و در بدری،

      غم تنهایی و خونین جگری،

قاصدک وای به من، همه از خویش مرا می رانند،

همه دیوانه و دیوانه تَرم می خوانند.

مادر من غم هاست،

            مهد و گهواره من ماتم هاست.

قاصدک دریابم! روح من عصیان زده و طوفانیست.

آسمان نگهم بارانیست.

قاصدک ، غم دارم،

            غم به اندازه سنگینی عالم دارم

 

قاصدک ، غم دارم،

            غم من صحراهاست،

                  افق تیره او ناپیداست.

قاصدک ، دیگر از این پس منم و تنهایی،

و به تنهای خود در هوس عیسایی

و به عیسایی خود، منتظر معجزه ای غوغایی،

قاصدک ، زشتم من، زشت چون چهره سنگ خارا،

                  زشت مانند زال دنیا.

قاصدک ، حال گریزش دارم،

      می گریزم به جهانی که در آن پستی نیست،

                  پستی و مستی و بدمستی نیست.

می گریزم به جهانی که مرا ناپیداست،

                  شاید آن نیز فقط یک رویاست!!!

+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم بهمن 1386ساعت توسط آشنا |